تبليغاتX
عشق
نظر سنجی
به نظرشما بهترین هدیه چیه ؟

جوابهای خود را دربارهی این سوال در آرشیوه

نظرات بنویسید تا من از بین آ نها یک نظر را انتخواب کنم.

شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 16:28| نویسنده : آرزو |
خانه ارواح
   شكارچيان روح و محققان مسائل ماوراءالطبيعه براي كشف مكان‌هايي كه در قلمرو ارواح هستند و تحقيق و بررسي درباره آنها از مسير عادي خود خارج مي‌شوند و به راه‌هاي گوناگوني دست مي‌زنند اما افرادي هستند كه نيازي به جستجو به دنبال يافتن ارواح ندارند. ارواح هميشه در كنارشان هستند و در خانه خودشان. (توري وي) و خانواده‌اش از اين نوع افراد خاص هستند. آنها در يك خانه قديمي كه متعلق به قرن هجدهم ميلادي است، زندگي مي‌كنند. خانه‌اي كه آشكارا تحت حكمفرمايي چندين روح و موجود نامرئي است. مطلبي كه مي‌خوانيد، داستان خانه (توري) است. من هميشه از اين‌كه در خانه‌اي كه حقيقتا خانه ارواح است بزرگ شده‌ام، احساس خوش‌اقبالي مي‌كنم. پدربزرگ و مادربزرگم بيش از پنجاه سال در يك خانه كهن دويست ساله با معماري باستاني زندگي كردند. اين خانه كه خانه روياهاي من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من يعني مركز (نيوهمپ شاير) قرار دارد و به سبك اواخر سال‌هاي 1700 ساخته شده است.ادامه اين اتفاق را بخوانيد:
    
    آليس دوست خيالي من

    من در طول مدت عمرم (اكنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفي در آن خانه زندگي كرده‌ام. من و خواهرم از وقتي خيلي بچه بوديم مي‌دانستيم يك چيزي در آن خانه با همه خانه‌ها تفاوت دارد. يادم مي‌آيد تقريبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظ‌دارم گريه مي‌كردم و مادرم را صدا مي‌زدم چون احساس مي‌كردم كسي در آن اتاق ايستاده است و مرا نگاه مي‌كند. آن موقع‌ها فقط يك حمام در آن خانه بود كه آن هم در بالاي پله‌هاي طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود كه دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلكان ديگري هم به اتاق زير شيرواني ختم مي‌شد. من و خواهرم هر دو مي‌ترسيديم تنهايي به طبقه بالا برويم چون هميشه فكر مي‌كرديم يك نفر آنجا ايستاده است و ما را تماشا مي‌كند. آن‌قدر ترسيديم كه حتي وقتي به حمام مي‌رفتيم هم لاي در را باز مي‌گذاشتيم.
    مادرم مي‌گويد وقتي دو يا سه سال داشتم يك دوست خيالي به نام (آليس) براي خودم پيدا كرده بودم. تمام مدت با آليس بازي مي‌كردم و هميشه درباره او حرف مي‌زدم ولي ناگهان اين عادت را يك باره كنار گذاشتم و ديگر چيزي درباره او نگفتم. مادرم كه توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جويا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هيچ‌كدام از ما نمي‌دانيم كه آيا واقعا آليس يك خيال بود يا يك روح.
    يك خاطره ديگر هم از دوران كودكي‌ام به ياد دارم. يك روز روي تاب درون حياط نشسته بودم و به تنهايي بازي مي‌كردم و در همان حال خانه را تماشا مي‌كردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زير شيرواني افتاد. قسم مي‌خورم كه يك نفر آنجا ايستاده بود و به من نگاه مي‌كرد. از نه سالگي به خواندن داستان‌هايي از ارواح روي آوردم و كاملا شيفته و مسحور آنها شدم. به همين خاطر وقتي مادرم گفت (خانه نانا) در تسخير ارواح است اصلا تعجب نكردم. همان وقت بود كه مادر داستان‌هاي واقعي از ارواح را كه براي او و دايي‌هايم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. او درباره مردي گفت كه وقتي خيلي كوچك بود تصويرش را در آينه اتاقش ديد. او مردي سيبلو بود كه آستين‌هايش را به سبك قديم با كش بالا نگه داشته بود.
    
    شوخي‌هاي روحانه
    مادربزرگ اهل بيرون رفتن نبود و اغلب در خانه به كارهاي معمولي مي‌پرداخت. آن وقت‌ها مادرم يك اسب داشت و وقتي او و برادرهايش در مدرسه بودند، مادربزرگ به اسب آب مي‌داد و آن را از اصطبل بيرون مي‌آورد تا در چراگاه بچرد. يك روز كه به همين منظور از خانه بيرون رفته بود، بعد از مدتي بازگشت و دستگيره را چرخاند تا آن را باز كند و به داخل برود ولي در باز نشد. خلاصه اين‌كه مادربزرگ مجبور شد از پنجره طبقه اول به داخل برود و وقتي در ورودي را از پشت نگاه كرد، ديد كسي يا چيزي آن را از داخل قفل كرده است. يك كم ترسيده بود ولي نه زياد زيرا تا آن زمان تقريبا همه افراد خانه حداقل يك‌بار موارد مشابهي را تجربه كرده بودند و اين بار نوبت به مادربزرگ كه من او را (نانا) صدا مي‌زدم رسيده بود. دفعه بعد دوباره مادربزرگ براي رسيدگي به اسب بيرون رفت. سپس به خانه برگشت. دستگيره را چرخاند ولي باز هم در باز نشد. دوباره از پنجره به داخل رفت و فهميد يك نفر بخاري قديمي و بزرگ اتاق پذيرايي را بيرون آورده، آن را در مسير اتاق پذيرايي تا در ورودي خانه حمل كرده و آن جا قرار داده است. حتما به او حق مي‌دهيد كه حسابي بترسد. آن روز مادربزرگ به همسايه‌اش تلفن زد و از او خواست تا برگشتن پدربزرگ پيش او بماند. اتفاق بعدي براي پدربزرگ افتاد. آن روز او در انبار مشغول كندن پوست يك آهو بود كه همان روز شكار كرده بود. او بهترين چاقوي مخصوص شكارش را برداشت و در ديوار فرو كرد بعد به آن طرف انبار رفت تا چيزي بياورد وقتي به سوي ديوار برگشت تا چاقو را بردارد و به كارش ادامه دهد، چاقويي در كار نبود. پدربزرگ گوشه و كنار انبار را گشت ولي تا به امروز ديگر كسي اثري از آن چاقو پيدا نكرده است.
    
    داستان پيرمرد
    وقتي چهارده سال داشتم پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كرديم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زيادي را در كنار آنها مي‌گذراندم ولي آن زمان كه با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتيم بيش از هر زمان ديگري فعاليت‌هاي ارواح را احساس مي‌كردم.
    نمي‌دانم درست است يا غلط ولي بارها شنيده‌ام ارواح از بچه‌ها انرژي مي‌گيرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آن خانه حضور داشت اولين شبح را به چشم ديدم. آن روز روي تختم به خواب عميقي فرو رفته بودم كه ناگهان بي‌دليل بيدار شدم. صداي زنگ ساعت طبقه پايين به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطه‌دار اتاقم نگريستم. دقيقا نيمه‌شب بود. احساس غريبي داشتم. فكر مي‌كردم كسي مرا تماشا مي‌كند. به پايين تختم نگاه كردم. غباري سپيدرنگ ديده مي‌شد. آن غبار يا مه شبيه به يك انسان بود. انساني كه هيچ قسمت از اندامش قابل ديدن و شناسايي نبود. پيش خودم تجسم كردم كه او يك پيرمرد با ريش سفيد است. خيلي ترسيدم، برگشتم و به روي شكم خوابيدم و بالش را روي سرم فشار دادم. لازم به گفتن نيست كه آن شب ديگر خوابم نبرد. در طول اين سال‌ها خيلي اتفاقات در آن خانه افتاده است كه همه آنها انسان را به ياد ارواح و اشباح مي‌اندازد. خيلي چيزها ناپديد مي‌گشتند و بعد از مدتي خود به خود در جايي پيدا مي‌شدند كه صدبار گشته بوديم. بوهايي عجيب از عطرهاي قديمي در فضا مي‌پيچيد يا حتي گاه پيانو نيمه‌هاي شب به خودي خود آهنگ مي‌نواخت.
    
    ارواح بچه‌گانه
    آن موقع‌ها ديگر مادر كار با اسب را آغاز كرده بود. او آموزش سواركاري مي‌داد و اسب تربيت مي‌كرد. هميشه بچه‌ها دور و بر خانه ما در حال بازي و جست و خيز بودند. يك روز كه ما به نمايشگاه اسب رفته بوديم، پدربزرگ پيش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن كرد. او از والدين اين دوره و زمانه شكايت داشت و مي‌گفت ما كه پرستار بچه نيستيم كه آنها بچه‌هايشان را دور و بر خانه ما رها مي‌كنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولي امروز هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. همه به نمايشگاه اسب رفته‌اند.)
    پدربزرگ جواب داد (ولي يك دختر كوچولوي مو طلايي آن بيرون دارد مي‌دود.) مادربزرگ تاكيد كرد هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. اين تنها دفعه‌اي نبود كه دختر كوچولوي مو طلايي در آن خانه ديده شد. يك روز برادر پنج ساله‌ام هم او را ديد و يك‌بار ديگر يكي از شاگردان مادرم گفت دخترك مو طلايي را پشت پنجره طبقه بالا ديده است. شايد او آليس بود! جالب است يك‌بار برادرم گفت يك دلقك شيطاني را در آشپزخانه ديده است. شايد اين حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولي مادرم مي‌گويد من هم وقتي كوچك بودم يك‌بار گفتم در آشپزخانه يك دلقك وحشتناك ديده‌ام.
    
    يك شاهد باتجربه
    مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري مي‌داد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را مي‌بينم.) آن زن حس ششم قوي‌اي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه مي‌توانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري مي‌كرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا مي‌كرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما مي‌آيد، روح دو پسر بچه را مي‌بيند كه بيرون خانه زندگي مي‌كنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد مي‌كنند.
    يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيق‌تر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي مي‌كنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايه‌اي بود كه ما هميشه در پله‌ها و سالن خانه احساسش مي‌كرديم. يك‌بار كه با سرعت از پله‌ها بالا مي‌دويدم تا به دستشويي برسم سايه‌اي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. مي‌توانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نمي‌كرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي مي‌دانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسن‌تري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد.
    
    موجودات آشپزخانه!
    همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته مي‌شد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمه‌هاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشسته‌اند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. مي‌خواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
    من مي‌توانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانه‌مان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نمي‌كرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود مي‌دانستيم و احساس مي‌كرديم آنها از ما و از خانه‌مان محافظت مي‌كنند.
     نيشگوني با انگشتان استخواني
    اين آخرين و شايد عجيب‌ترين اتفاقي است كه برايتان نقل مي‌كنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستان‌ها به فلوريدا مي‌رفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز مي‌گشتند و تا ماه اكتبر در آن جا مي‌ماندند. دو سال پيش قبل از اين‌كه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خواب‌ها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار مي‌كرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
    آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي مي‌كرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچ‌وقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نمي‌رفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس مي‌كرد كسي از كنارش مي‌گذرد و با بدن او برخورد مي‌كند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه مي‌خواسته به شما بگويد نمي‌خواهد از اين‌جا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نمي‌رسد چون پدربزرگ قسم مي‌خورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب مي‌كرد) تا فلوريدا به دنبالشان مي‌رود.
    
    بازگشت فرزند
    پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنيا رفت. او در حال موتورسواري بود كه يك اتومبيل به او زد و ضربه مغزي شد. پسرم هفت روز در كما بود و فكر مي‌كنم در آن هفت روز بيشتر اوقات روحش از بدنش جدا مي‌شد. شب اول وقتي در حالت نيمه بيداري بودم پيش من آمد و گفت آن تصادف تقصير او نبوده است. روز آخر يك‌بار ديگر آمد و گفت گيج شده و نمي‌داند چه كند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاكنون اتفاقات عجيبي برايم افتاده است. ولي چند روز پيش عجيب‌ترين آنها برايم رخ داد. آن روز صداهاي زيادي در گوشم مي‌شنيدم به طوري كه تصميم گرفتم كمي بخوابم. ساعت يازده صبح بود. به پهلو دراز كشيدم. احساس كردم چيزي به پشتم خورد. برگشتم. كاملا بيدار بودم. پسرم پاي تختم ايستاده بود به طور باورنكردني سفيد بود و نوري نقرهآبي از او به اطراف مي‌پاشيد. نوري شبيه به الكتريسيته. مي‌توانستم به راحتي او را ببينم، موهايش، صورتش، عضلات بازويش و... كاملا بيدار بودم. با صداي بلند نامش را صدا زدم. او مثل هميشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نمي‌كشيدم. قبل از اين‌كه به تخت برسد ناگهان متلاشي شد و به ميليون‌ها ستاره تبديل شد. تمام اين اتفاقات حدود پانزده ثانيه طول كشيد. من بيدار بيدار بودم و از اين اتفاق سر در نمي‌آوردم. او پسرم بود. خودش بود ولي با چهره‌اي روحاني. تا آخر عمرم اين اتفاق را فراموش نخواهم كرد و دوست دارم باز هم او را ببينم.
    
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:56| نویسنده : آرزو |
سه خواهر
     دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سه‌شان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس مي‌‌پوشيدند. عروسك‌هاي‌شان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نمي‌‌زد. طوري كه گاهي سر قاطي‌شدن آنها و اين كه هر چيز مال كدام‌شان است با هم بگو مگو مي‌‌كردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك مي‌‌كردند، تصميم مي‌‌گرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچه‌ها بازي كنند و...

    
    خانم اسفندياري كه بعد از فوت آقاي اسفندياري تمام اميدش را به آنها بسته بود، عصرها در ايوان مي‌‌نشست و به تاب بازي آنها نگاه مي‌‌كرد و دلش از شوق حضور آنها لبريز مي‌شد. در اين حالت خيال مي‌‌كرد كه آينده آنها هم درست مثل هم خواهد بود. مثل هم ازدواج خواهند كرد و تشكيل خانواده داده و بچه‌دار خواهند شد. آرزو مي‌‌كرد كه هر سه آنها خوشبخت باشند اما از آينده بيمناك بود. چرا كه‌ مي‌‌دانست تقدير بازي‌هاي عجيب و گاه سختي براي آدم‌ها تدارك مي‌بيند. اما شباهت بين دخترها فقط تا سن 12سالگي براي آنها ماند. بعد ناگهان هرسه آنها عوض شدند و عادات خاص خودشان را پيدا كردند. دختر بزرگ‌تر (مهشيد)، بسيار مستبد و خودراي بود. هميشه از دو خواهر كوچك‌ترش به زور و تحكم مي‌خواست كه مطابق ميل او رفتار كنند . مثلا مي‌گفت: الان بايد بريم پارك... خانم اسفندياري مي‌گفت : الان ظهره... پارك خلوته و خطرناكه... بذارين عصر كه هوا خنك‌تر شد و مردم هم بيرون آمدند، برين بيرون...
    اما مهشيد گوش نمي‌كرد و با لجاجت خاصي كه خانم اسفندياري از آن سر درنمي‌آورد، دو خواهر كوچك ترش را با خود بيرون مي‌برد. بعد از يك ربع هرسه به خانه برمي‌گشتند. چون خواهر وسطي (مانا) زمين خورده بود و در نتيجه آنها مجبور شدند بدون بازي به خانه برگردند. خانم اسفندياري به مهشيد پرخاش مي‌كرد كه تقصير اوست، اما او با خودرايي به هيچ‌وجه زير بار نمي‌‌رفت و با اوقات تلخي به‌ هم خوردن بازي‌شان را گردن مانا مي‌انداخت كه حواسش را جمع نكرده و درنتيجه روز آنها را خراب كرده بود. مانا كه دختر نرم و مهربان و منعطفي بود اشكش را پاك مي‌كرد و مي‌گفت: تقصير خودم بود مامان... بايد حواسم را بيشتر جمع مي‌كردم.
    مانا هميشه همين‌طور بود، كسي را مقصر نمي‌دانست و مسئوليت اتفاقي را كه برايش مي‌افتاد خودش به عهده مي‌گرفت و اغلب هم براي آن كه مهشيد را ناراحت نكند از خواسته‌ خودش مي‌گذشت، اما با اين‌ حال دختر دست و پا چلفتي نبود. خيلي قاطع بود و درمدرسه هم برخلاف مهشيد نمرات بالايي مي‌گرفت.
    خواهر كوچك‌تر (مهسا) سكوت مي‌كرد. او كم پيش مي‌‌آمد كه اظهار نظري كند، نه جانب مانا را مي‌‌گرفت و نه جانب مهشيد را، اما خيلي وقت‌ها از دستورات مهشيد‌ سر پيچي مي‌كرد. او بيشتر به درس خواندن علاقه داشت و به مدرسه دانش‌آموزان تيز هوش هم مي‌رفت. درخلوت، مدام كتاب مي‌خواند و انگار روياهاي خاص خودش را داشت كه با هيچ كس درباره‌شان صحبت نمي‌‌كرد.
    خانم اسفندياري هرسال كه مي‌گذشت تفاوت بين دخترهايش را هم بيشتر و بيشتر مي‌ديد. آنها از كودكي فاصله مي‌گرفتند و با تغييرات شخصيتي زياد ازهم نيز فاصله مي‌گرفتند. اگر كسي نمي‌دانست، نمي‌توانست باور كند كه آنها خواهر و از يك خون باشند. خانم اسفندياري اين واقعيت را مي‌پذيرفت اما دغدغه آنها لحظه‌اي هم راحتش نمي‌گذاشت. او براي بزرگ كردن آنها دست تنها و بدون اين‌كه سايه پدر بر سرشان باشد خيلي سختي كشيده بود. براي هركدام آنها وسايلي را به عنوان جهيزيه مي‌خريد و در زير زمين مي‌گذاشت تا وقت ازدواج‌شان برسد. خانم اسفندياري هم مثل خيلي از مردم، ازدواج را مهم‌ترين واقعه زندگي هر كس مي‌دانست.
    دخترهايش بزرگ شدند، ديپلم گرفتند و دانشگاه قبول شدند اما هنوز بخت درخانه هيچ كدام‌شان را نزده بود.
    گاهي مي‌شد كه خانم اسفندياري در مجلس ختم‌، عروسي و حتي در سوپر ماركت با خانمي برخورد مي‌كرد كه مانا را براي پسرش نشان كرده بود، اما مجبور بود به آنها جواب بدهد كه‌ هنوز مهشيد درخانه است و ازدواج نكرده و در نتيجه آنها بايد صبر كنند. يكي دو خواستگاري‌ هم كه مهشيد داشت به خاطر رفتار تند و خودخواهانه‌اش بعد از همان جلسه اول، ديگر پشت سرشان راهم نگاه نكرده بودند. خانم اسفندياري زياد با او صحبت مي‌كرد و از او مي‌خواست دست از خودرايي‌‌هايش بردارد: عزيزم در زندگي با خودخواهي نمي‌توني حرفت رو پيش ببري... چهار روز ديگه كه به سلامتي شوهر كردي، نمي‌توني اين جوري زندگي رو بگردوني !اما مهشيد گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. مي‌گفت: من همينم كه هستم... هركي هم مي‌خواد با من زندگي كنه بايد منو همين طور كه هستم بپذيره!
    در خانه هم، همچنان نظراتش را به همه تحميل مي‌كرد: امشب شام بايد فسنجان بخوريم... فردا بايد بريم پيك‌نيك... بزرگ‌ترين اتاق خانه بايد مال من باشد... اما واقعيت اين بود كه مهشيد در درون، از اين كه مي‌ديد بيشتر آدم‌ها مانا را دوست دارند آزارش مي‌داد. اين مسئله كه ممكن است يك روز مانا زودتر از او ازدواج كند مثل خوره روحش را مي‌خورد، براي‌ همين، بدون اين‌كه اعتراف كند‌، دغدغه ازدواج، دغدغه روز و شبش بود. در محيط دانشگاه از خيلي از پسرها خوشش مي‌‌آمد اما آنها از دخترهاي ديگر خواستگاري كرده بودند. او از آينده‌اش بيمناك بود. از فشار اين‌كه مبادا مانا زودتر از او ازدواج كند و به خاطر خود خواهي‌هايش براي هميشه تنها بماند، تصميم گرفت اين‌بار كه خواستگاري داشت، كمي كوتاه بيايد و چهره واقعي‌اش را پنهان كند، خودش را نرم و سازگار نشان دهد و نقشي را بازي كند كه تا به حال بازي نكرده بود. بعدكه آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، مي‌توانست خودش را هماني كه بود نشان دهد. فقط كافي بود مثل خيلي از دخترهاي ديگر كه آرزوي ازدواج داشتند، خودش را مطابق ميل همسر آينده‌‌اش نشان دهد.
    اما او بدون اين كه خود بداند با اين افكار نادرست، خودش را به چاهي انداخت كه درآمدن از آن سخت و دشوار بود.
    (محسن)، پسر يكي از همسايه هاي قديم آنها (خانم اسدي) بود. خانم اسفندياري يك روز تصادفي دربازار به او برخورد. ديدارشان براي هر دو پر از تداعي لحظات خوشي بود كه پيش‌تر داشتند. خانم اسدي جوياي حال دخترهاي او شد. خانم اسفندياري هم جوياي حال پسرهاي او. خانم اسدي گفت: بي‌خود نبود ما امروز توي اين شلوغي همديگه ‌رو ديديم، بي‌خود حاشيه‌ هم نرم... من مي‌خوام براي پسر بزرگم محسن زن بگيرم... يكي از دخترهاتو انتخاب كن.
     روزي كه محسن همراه خانواده‌اش به خواستگاري مهشيد آمد، مهشيد بر خلاف دفعات قبل كه ايرادهاي بيهوده مي‌گرفت و رفتار توام با خودخواهي‌اش كه حتي سيني چاي را هم نمي‌‌آورد و در جواب سوال‌ها جواب‌هاي تند و دندان‌شكن مي‌داد و به خواستگارها برمي‌خورد، اين بار خيلي نرم و متين برخورد كرد. پس از يك جلسه ديدار حضوري در بيرون كه محسن و مهشيد بيشتر درباره مسائل كلي حرف زدند، مراحل بله برون، خريد، حنابندان و عقد خيلي سريع طي شد. انگار هر دو خانواده عجله داشتند اين وصلت زودتر سر بگيرد. شايد چون شناخت قبلي از هم داشتند و بنابراين تاخير بيشتر را جايز نمي‌دانستند. اما شروع زندگي جديد مهشيد به هيچ وجه خوشايند نبود. چون او خودخواهي را در وجود خودش نكشته بود، تنها آن را براي مدتي كوتاه كه تا ازدواجش سر بگيرد، پنهان كرده بود. بعد از ازدواج به خيال اين كه خرش از پل گذشته، ديگر لزومي به پنهان كاري نمي‌ديد. به هرحال كاري بود كه شده بود و محسن ديگر بايد با واقعيت كنار مي‌آمد. يعني چاره‌اي جز اين نداشت!
    مهشيد خيال مي‌كرد در خانه جديد خودش هم مي‌تواند خودبيني‌هاي زمان دختري‌اش را پياده كند. براي‌ همين از همان ساعت اول شروع زندگي مشتركش امرو نهي‌هايش را شروع كرد. به خصوص اين‌كه سرخريد حلقه هم براي اين‌كه اختلافي پيش نيايد كوتاه آمده بود. غافل از اين‌كه محسن هم خودش را هماني كه بود نشان نداده بود. محسن هم موجودي به مراتب خودبين‌تر و خودخواه‌تر از مهشيد بود كه خيال مي‌‌كرد همه‌چيز بايد در جهت ارضاي خواسته‌هايش فراهم شده باشد. مي‌گفت: تا حالا تو خانواده، كسي از گل نازك‌تر به من نگفته... دوست دارم تو زندگي خودم هم همين‌طور باشه! زندگي دو نفر كه مي‌خواهند با خودخواهي و خودبيني حرف خودشان را به كرسي بنشانند قابل حدس زدن است. به خصوص اين‌كه هر دو نمي‌توانستند در آن مدت كوتاه آشنايي متوجه شوند كه چه فريبي خورده‌اند. نه، آنها همان كساني كه درجلسه معارفه خودشان را نشان داده بودند نبودند. آنها وانمود مي‌كردند اشخاص ديگري هستند و مقدمات ازدواج و شلوغ بودن سرهاي‌شان هم سرپوش روي همه‌چيز گذاشته بود بنابراين...
    زندگي مهشيد از همان لحظات اوليه ازدواج با رنج و عذاب و دعوا و اختلاف همراه شد، طوري كه خودخواهي‌هايش هم اجازه نمي‌داد، درد درونش را براي مادرش بازگو كند، اما خانم اسفندياري از نگاه دخترش همه چيز را مي‌خواند. روزهاي زندگي مهشيد و محسن با جر و بحث سر چيزهاي كوچك شرو ع مي‌شد كه طرفين براي به كرسي نشاندن حرفهاي‌شان حتي با هم لجبازي مي‌كردند. مهشيد مي‌گفت: ناهار بايد برويم بيرون پيتزا بخوريم... من امروز حوصله آشپزي ندارم!
    و محسن مخالفت مي‌كرد: من دوره مجردي به اندازه كافي با دوستام اين‌طرف و آن‌طرف پيتزا خوردم... زن گرفتم كه برايم آشپزي كند و غذاي خانگي بخورم. اگر قرار بود همون پيتزا رو بخورم كه دم به تله سر كار خانم نمي‌دادم!
     - مگه زن آشپزه؟...
     - مگه غير اين فكر كرده بودي؟
    مهشيد فرياد مي‌زد: بعدشم من بودم كه دم به تله تو دادم! من بودم كه گول ظاهر تو رو خوردم!
    لج مي‌كرد و به اتاق خواب مي‌رفت و در را مي‌بست. محسن با مشت به درمي‌كوبيد كه اين‌جا خانه اوست و او حق ندارد چنين رفتاري داشته باشد. مهشيد مي‌گفت اگر وضع آن‌طور كه مي‌‌خواهد نباشد، يك لحظه هم ديگر با او زندگي نخواهد كرد. محسن هم درخانه را باز مي‌كرد و مي‌گفت: بفرماييد!
    آنها معني ازدواج را بدجور گم كرده بودند. گرچه گاه از خودشان مي‌پرسيدند:پس ازدواجي كه آدم‌ها را به تكامل مي‌رساند واقعا چيست و چه طور مي‌‌شود به آن رسيد؟
    اما از آن طرف با رفتن مهشيد، براي مانا خواستگاران زيادي آمدند. مانا در درون خودش نياز غير قابل كنترلي به ازدواج حس مي‌‌كرد. اين نياز با گذشت سال‌ها، نه تنها در درونش كمرنگ نشده كه شدت هم گرفته بود. نه هوسي‌ آني بود و نه تحت فشار جامعه يا ديگران يا تقليد از بقيه... او مي‌خواست در تشكيل خانواده، خودش را بيازمايد. مي‌دانست كه ازدواج مسائل بي‌شماري برايش خواهد آورد كه حل كردن هركدام انرژي زيادي خواهد برد، اما او با اين آگاهي تصميم گرفته بود تشكيل خانواده دهد. او مي‌خواست تبديل به زني پخته شود و ازدواج را مهم‌ترين امر در تحقق اين مسئله مي‌ديد. در بيشتر همايش‌هاي ازدواج شركت مي‌كرد. كتاب‌هاي زيادي در اين‌باره مي‌خواند. او ازدواج را آزموني مي‌دانست كه با گذر از آن مي‌توانست خودش را مهياي هدف والايي كه براي آن به دنيا آمده بود، بكند.
     مانا هميشه در جمع دوستانش مي‌گفت: فقط وقتي بايد ازدواج كرد كه بدوني داري چي كار مي‌‌كني‌؟ با چشم باز بدوني داري تو چه راهي قدم مي‌گذاري... دوستانش مي‌پرسيدند: تو خودت واقعا (مي‌دوني ازدواج يعني چي)؟
    جواب مي‌داد: سعي مي‌كنم بفهمم...
     بنا‌براين وقتي (مجيد) به خواستگاري‌اش آمد، مدتي از آنها وقت خواست تا كاملا موضو ع را بررسي كند. براي آشنايي بيشتر تحت نظر خانواده‌ها چند بار با هم بيرون رفتند. مجيد مي‌گفت: من به ازدواج به عنوان مرحله‌اي براي تكامل آدم‌ها نگاه مي‌كنم... مرحله سختي است اما نمي‌دانم چرا خيلي‌ها بدون توجه به اين اهميت و دشواري، خيلي راحت تصميم مي‌گيرند و بعد هم سرگردان مي‌‌شوند كه چي‌ مي‌‌‌خواستند و چي شد؟
    مانا مي‌پرسيد: فكر مي‌كنيد تكامل در ازدواج را چه چيزهايي به وجود مي‌آورد... زن و مرد چه كار بايد بكنند تا در مسير درست ازدواج قرار بگيرند؟
    زندگي آنها درهمان ماه اول نشان داد كه شراكت و يگانگي‌شان چه قدر روح‌شان را ارتقاء بخشيده است. آنها نيامده بودند تا فقط زير يك سقف با هم زندگي كنند. آنها آمده بودند تا همديگر را بسازند و بهترين صفات را در وجود هم شكوفا كنند. مهشيد با ديدن زندگي مانا تازه به عمق فاجعه زندگي خودش پي مي‌برد. پس ازدواج مي‌توانست اين طور باشد؟ چيزي كه در زندگي خودش اصلا نبود. اين مسئله او را به فكر فرو برد كه چه قدر ديدگاه‌هايش براي ازدواج سطحي بود. به دنبال چه چيزهايي بود و چه چيزهايي به دست آورد!
     اما درباره مهسا... او شديدا به درس خواندن علاقه داشت. او تصميم داشت پزشك موفقي شود و در مناطق محروم و روستاها به مداواي مردم بپردازد. مهشيد از او مي‌پرسيد: حالا چرا آن جاها؟ اين همه مطب شيك تو تهران است، چرا...
    - چون اين‌جاها تو مطب‌هاي شيك، دكتر زياده... منم به خاطر مطب شيك نمي‌خوام دكتر بشم .مردم جاهاي دور افتاده بيشتر به كمك احتياج دارن. مهسا احساس مي‌كرد كه اين كار مي‌‌تواند باعث رشد و ترقي روحي‌اش شود. همين‌طور هم شد. او با جديت و پشتكار توانست در رشته پزشكي دانشگاه تهران قبول شود. براي همين به مقوله ازدواج خيلي فكر نمي‌كرد. مهم‌تر براي او اين بود كه بتواند پيشرفت و خدمت كند. براي همين مثل مانا احساس نمي‌كرد كه ازدواج مي‌تواند برايش نقطه مهمي در زندگي محسوب شود. اگر به موردي مناسب و فردي هماهنگ با شخصيت و روح و روانش برخورد مي‌كرد، شايد دراين‌باره فكر مي‌كرد. به خصوص كه‌ مي‌ديد وجود آن فرد مي‌تواند در راستاي هدفش هم باشد. ديده بود كه خيلي از هم‌كلاسي‌هايش با ازدواج با اشخاصي كه تناسب در كار و تحصيلات با آنها نداشت از كار بزرگي كه مي‌توانست انجام دهد باز ماندند. يكي از دوستانش حتي ترك تحصيل كر‌د تا از دو قلوهايش نگهداري كند.
    مهسا پيشداوري نمي‌كرد، شايد براي دوستش بهتر اين بود كه از دوقلوهايش نگهداري كند و بعد به درس و دانشگاه بپردازد، اما درباره خودش مهم اين بود كه به رويايي كه از كودكي داشت جامه عمل بپوشاند. به بيماران كمك كند و دردهاي‌شان را تسكين دهد، اما بيشتر از اين وحشت داشت كه‌ مثل مهشيد به دام يك ازدواج نامناسب بيفتد و در نتيجه از هماني هم كه بود عقب‌تر ‌بيفتد. پس از فارغ‌التحصيلي هم روانه يكي از روستاهاي دورافتاده كهكيلويه و بويراحمد شد تا به‌ مردمش خدمت كند. خانم اسفندياري پس از سال‌ها تلاش و مشقت و دغدغه‌هاي مادرانه براي بزرگ كردن دخترهايش، حال ثمره زندگي آنها را به چشم مي‌ديد. نگراني عمده‌اش اوضاع زندگي مهشيد بود كه در اين سال‌هاي اخير ديگر از كسي پنهان نبود. خانم اسفندياري تلاش مي‌كرد تا با صحبت با مهشيد، وضعيت زندگي آنها را بهبود ببخشد: مهشيدجان زندگي كه جاي خودخواهي نيست... جاي از خودگذشتگي است... تو كمي فداكاري كن... تو بگذر...
    مهشيد سكوت مي‌‌كرد. مي‌ديد كه يك ازدواج نادرست براساس پندارهاي واهي چه به روزش آورده است. نه توانسته بود درسش را تمام كند، نه توانسته بود كاري پيدا كند، از بگو مگوهاي بي‌سروته ضعف اعصاب گرفته بود و در مرداب زناشويي نامناسبش با محسن دست و پايي بيهوده مي‌زد و لحظه به لحظه فروتر مي‌رفت. مي‌ديد كه اين زندگي به بن بست رسيده است.
    اما از آن طرف زندگي مانا و مجيد، زندگي سعادتمندانه‌اي بود كه با دو فرزند هم كامل‌تر ‌شد. خانم اسفندياري هر وقت در كنار آن خانواده بود احساس آرامش مي‌كرد. همه‌چيز سر جاي خودش بود. اين ازدواجي بود كه هر دختري بايد براي رسيدن به آن تلاش مي‌كرد.
    مهسا هم از محل كارش مدام براي خانم اسفندياري نامه مي‌‌‌نوشت. او از خلال خطوط نامه مي‌فهميد كه او احساس رضايت مي‌كند و به آن چه‌ مي‌‌خواسته رسيده است. شايد سال‌هاي بعد، ازدواج موفقي هم مي‌كرد اما مهم‌تر حس آرامش او بود كه چه بسا با ازدواجي نامناسب كاملا به‌ هم مي‌ريخت . خانم اسفندياري به ياد كودكي‌هاي سه دخترش مي‌افتاد كه چه قدر به هم شبيه بودند اما به تدريج مسير زندگي‌شان از هم جدا شد و هر يك به راهي افتادند. درست است كه براي هر سه‌شان آرزوي ازدواجي مناسب را داشت، اما فهميد كه نمي‌تواند اين آرزو را به آنها تحميل كند. مهم سعادت آنها بود نه آن چه او گمان مي‌كرد براي‌شان سعادتمندانه است. هر كدام بايد دنبال آن چيزي مي‌رفتند كه براي‌شان بهتر بود. هركاري كه براي يكي خوب بود دليل نمي‌‌شد كه براي ديگري هم خوب باشد. ازدواج براي مانا جواب داد اما براي مهشيد نتيجه بسيار بد به بار آورد و براي مهسا هم نمي‌توانست موثر باشد. نبايد آنها را به زور وادار به كاري مي‌كرد كه در جامعه به عنوان تنها راه سر و سامان دادن به آدم‌ها در نظر گرفته شده بود. خانم اسفندياري با خود فكر كرد: نسخه‌اي كه براي يكي جواب مي‌دهد، ديگري را ممكن است نابود كند.
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:53| نویسنده : آرزو |
بارون
بارو ن هميشه برام يه معني داشت اونم اينه كه تو مى خواى به خونه ى عشقمون

بياى وتا عبد هم اونجا بموني

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:15| نویسنده : آرزو |

برگ از درخت خسته میشه

پاییز همش بهونست

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:46| نویسنده : آرزو |
دوستت دارم
مراصدبارازخودبرانی

                                            دوستت دارم

بهزندان و خیانت هم کشانی

                                      دوستت دارم

       چو سوز از مهر وزیدن

                                            چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی

                                              دوستت دارم

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:25| نویسنده : آرزو |
دوستون دارم

                                               

            وبلاگ نویسا

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:23| نویسنده : آرزو |
کیستی
توکیستی که من این گونه بیتو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:18| نویسنده : آرزو |
منوتو خیابون

   سه تایی زیر بارون

     منو ترانه تو

           دلو بهانهی تو 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:6| نویسنده : آرزو |
عاشقی بد دردی است
خدایا عاشقان رابا

غم عشق آشنا کن

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:4| نویسنده : آرزو |
درباره وبلاگ
طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM